محمد عبد الله دراز (مترجم: عطائى)

183

دستور الأخلاق في القرآن (آئين اخلاق در قرآن) (فارسى)

مرتبهء عموميّت برسد ، بدون اين‌كه در ذات خود تعارضى باهم داشته باشد و يا اين‌كه طبيعت آدمى را در معرض خطر قرار دهد ، و با اين همه نمىتوانيم به غير اخلاقى بودن نسبت دهيم . فرض كنيم كه انسانى موضع خودش را در زندگى ، در حدى قرار نداده است كه به درجه‌اى از كمال برسد كه هيچ‌كس جز او نرسيده باشد . بنابراين تعميم به تنهايى نيست كه اين طرز تفكر را از بين مىبرد ، بلكه حد اقل از گستردگى در آن را نيز به كلّى نابود مىسازد ، زيرا كه آن برترى ، ديگر آن برترى گذشته نيست . در نتيجه آيا قابل قبول است و عقل و خرد به ما اجازه مىدهد كه اين غايت و هدف را از جنبهء اخلاقى شر بناميم ؟ مثال ديگر : ترك گفتن ازدواج . . ما بايد يك نسل انسانى را كه ازدواج نكردن را بر خود فرض نموده ، پشت سر گذاريم . . . آخرين فرد از اين نسل به‌طور حتم شاهد پايان كار انسانيت خواهد بود ، و آيا ممكن است ما موضع اين ترك ازدواج را به عنوان يك عمل جرم بناميم ، درحالىكه همين موضع را مسيحيّت فراوان ستوده است ؟ عقيدهء خود كانت دراين‌باره چيست ؟ چنين است كه تقابل ميان عموميّت داشتن و اخلاقى بودن - در جهت دوگانه ، مثبت و منفيش - از بين مىرود ، و كسى كه اين سخن را باور دارد ، نمىتواند اين مطلب را ناديده بگيرد كه در اينجا يك رابطهء قطعى بين عامل الزام و عموميّت وجود دارد و اين رابطه يك‌طرفى است كه ما به زودى معنى و اهميت اين رابطه و علاقه را بازگو خواهيم كرد . مرحله دوم : جز اين‌كه كانت به تقرير و توضيح عموميت واجبات ما به مانند يك واقعيّت حسّى ، تجربى و احتمالى ، بسنده نمىكند . و همچنين به نيمى از تجريد نيز بسنده نمىكند كه از نيروى عقل انسانى براى قانون عام كمك بگيرد ، بلكه بسيار دور تر از اين‌ها پيش مىرود تا به جوهر حقيقى براى ذات عقل عملى برسد ، و او يك قانون اساسى براى اين عقل مجرد به ما پيشنهاد مىكند ، افزون بر اين‌كه نمىتوان از آن بىنياز بود ، نه تنها براى اين قاعده و يا قانون ديگر « درحالىكه